بعضی از نظریه های ادبی, نویسنده را محور متن دانسته اند؛ بعضی دیگر؛ خواننده را مرکز توجه قرارداده اند؛ عده ای رمز را و گروهی بافت و تماس را . گروهی دیگر معتقدند به رسالتی ناخواسته.به همین خاطر است که ما چندین و چند نوع نظریه و نقد ادبی داریم . در بیشتر نظریه هایی که با پسامدرنیست های اروپا شروع شد و در شعر دهه ی هفتاد ما جنبه ی افراطی پیدا کرد, مرگ مولف به اشکال گوناگون مطرح شد. طبق نظر طرفداران این نظریه؛ نویسنده ی اثر؛ پیوندی با متن ندارد؛ مگر در مواردی که متن اجازه دهد. که البته هیچ وقت هم مشخص نیست که کجا می شود فهمید که متن به ما این اجازه را داده است یا نه. برای منتقدان و نویسندگان این سبک؛ مهم نیست که نویسنده ی متن کیست؟ آنچه برای اینان مهم است این است که نویسنده چیست و چه ماهیتی دارد. به همین خاطر برای تماس با متن؛ تسلط بر واژه شناسی یا فنومنولوژی ی خاص این گونه ادبیات را برای فهم این نوع نوشتار؛ کافی می دانند؛ چرا که از دیدگاه این بزرگان؛ متن تنها واژ ه گانی بر کاغذی ست. یعنی این بزرگان معتقدند از همنشینی ی نوعی از واژه؛ زبانی خاص و ادبیاتی خاص متولد شده که منحصر بفرد است.
اما من شخصا بیشتر با دیدگاه هایی نزدیکم که هم متن و هم نویسنده و هم خواننده را مهم می دانند؛ چرا که نویسنده؛ یکی از بهترین خواننده گان متن خود است. ثانیا به همان شکلی که خواننده نویسنده ی ثانی ست و متن را بازتولید می کند ؛ متن نیز خواننده را بازتولید می کند. حتی نویسنده ی متن, می تواند با هر بار خوانش؛ متنی تازه خلق کند؛ ویرایشی که تا ابد ادامه دارد, چرا که متن نهایی, نهایتی ندارد و خود؛ بی نهایتی ست که همواره ظرفیت متن های نوتر و نگاه های جدیدتر را دارد. ..
سهراب رحیمی

Inga kommentarer:
Skicka en kommentar